تبليغاتX
همدم تنهایی من
تمام آرزوها و غم ها و شادی هایم از گذشته تا امروز
 با معذرت
با معذرت از همگی به خاطر تاخیرم امیدوارم دیگه پیش نیاد راستی باید یه فکری برای اینجا بکنم چون خیلی یکنواخت شده.

یادم بماند:

همیشه راهی دارم برای عبور از امواج مشکلات

میتوانم به معجزه معتقد باشم و لبریز از امید و آرزو

و در جود خسته از تنهایی ام اراده رسیدن به آرزوهایم را بجویم

میتوانم در آرزوی پرواز باشم........

با اراده ای که قدرت محصور کردن آسمان را دارد

میتوانم از جنس آسمان باشم

و با وجودی خیس از امواج سخت دریایی

میتوانم عاشق باشم.......... عاشق زندگی

 

 

|+| نوشته شده توسط mania در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 | موضوع: |
 عشق من سلام

بنویسم عشق من سلام دیگه اون یه تیکه خجالت مونده از بجگی رم ندارم پای تاقچه آرزوها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی خیالت راحت میشه؟ اگه میشه پس عشق من سلام:

ملکه باغ قشنگ یاسای سفید پری آسمونای دور بالای ایوون یکی یدونه مروارید براق گوش ماهی پای گلدون من کی رو ببینم باورت میشه؟به کی بگم تو عشق منی که حرفشونو نوش جان کنی؟من چه کنم که نمی تونم ببینم تو خیال داری با یکی دو کلمه حرف بزنی یعنی من از مجنونم بدترم مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی؟ من نمی خوام سلاممو کسی به تو برسونه فدای اون چشمای مثل کهکشونت که امروز همنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته؟ یادته چی گفتی؟

گفتی باز دو قطره بارون نریخته سیمای نازک ارتباطت ریخت بهم. فکر کردی من اونجا نبودم؟ نه عزیزم تو اونجا بودی منم اونجا... اصلا هر جا که من بودم تو هم بودی. چرا گفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقتم من که هنوز اولشم می خوای بگی برو ببین این راهش نیست اگه باشه هم من نمیتونم من که چشم دیدن اون آدمایی که یه ذره دوست دارن هم ندارم.منی که ساعتای استراحت و تفریحت تا تموم بشه هزار بار تموم میشم.منی که وقتی از خونه می خوام برم بیرون هزار بار گونه های ماه خاطره تو رو با احترام می بوسم. چه جوری میتونم برم ؟ برم عاقل شم ؟ مثل تو بشم خوبه؟ به جون خودت که می میرم اگه کسی قسم بده اولی دومی سومی آخری همش خودتی . من فدای شعر گفتنات من برم سراغ کدوم شاعر؟ شعر چه کسی رو برات بنویسم وقتی آسمونش تویی بارونش تویی ستارش تویی باغچه اش تویی گلش تویی ایوونش تویی لیلی اش تویی مجنونش تویی اصلا همش فقط تویی یه جا شنیدم یکی میگفت اسم اولین فرشته خدا سارا بود نه این که بگم دروغ میگه اما نمی دونم چرا فکر میکنم تو بودی؟ اینجوری نگام نکن نگو بعضی وقتا خودمم باورم نمی شه که کسی اینقدر دوستم داشته باشه بنویسم حق با توئه می دونی که کارمون خیلی وقته از این حرفا گذشته از ببخشید و ... بار آخرم بود و ... خیلی فاصله گرفتیم و ... دیگه تکرار نمی شه...

خیلی روزاس که گذشتیم اما اگه تو می خوای یادم بده چون تو می خوای عاقل تر بشم یه وقت واسه حفظ یه چیزایی که ما می گیم رفتنش بهتره ولی مردم میگن موندنش یه کارایی رو باید بذاریم کنار اما چه جوری؟ دیدی ستاره ها فقط خونه ماه می رن عید دیدنی؟ تو که ماهی پس بذار واسه همیشه بیام خونتون عید دیدنی آخه من فقط تو رو دوست دارم . جرمه؟

دلم می خواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب فقط به تو سلام کنم فقط با تو حرف بزنم فقط واسه تو دعا کنم فقط تو چیز یادم بدی دلم فقط دست تو باشه.بجاش تو هم فقط مال من بشی . می دونم این دلیل واسه آدمای اینجا قانع کننده نیست که چون اینجا همه با هم حرف می زنن و بعدشم به هم حسودیمون میشه. می ریم یه جای دور نه حواسم یه لحظه بیش تر رفت پیش تو من حسودیم میشه تو رو که میدونم آخرش اینه که ملاحظمو میکنی البته ببخشید ولیاونم شک دارم عزیزم ما محکومیم به عقل آدمایی که زندگیمونو چه بخوایم چه نخوایم میسازن اما من میگم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره صدات کنه یه جا شبیه یه جزیره گر چه تو خودت برمودایی .

آدم میشکنه تو نور اون چشای مثل اقیانوس نازت تا دنیا دنیاس زیر دین این چشمهای معصومت می سوزم دیدی فواره ها تو راه آسمون می شکنن ؟ دیدی وقتی گل سرخ میخواد واسه پروانه ها جا باز کنه دیواره های گلبرگش ناخواسته ترک میخورن؟ منم یه وقتایی اون جوری دوست دارم . نگو که پرده های حریر شرم رو زدم کنار میخوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواقهای طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره. خیلی آروم واست می نویسم نبینم دلت ازم بگیره. نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی ... نبینم یه جوری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشم های مهربونت سرخ تو بشن به اندازه کافی امروز زخم حسادتام بستی تو این عصر بی مهری که رو هویت آدما قیمت میذارن نکنه هوس کنی بیمار عشقتو عوض کنی ... نکنه خستت کنم ... نکنه بری سراغ یه کسی که جنون عشقش کمتر فوران کنه و به قول خودت کمتر آبروتو ببره ... نرو من به اون آدما به همشون گفتم شعرام واسه توئه همش حتی اونا که هنوز نوشته نشدن اونا که تو چند فرسخی نوشته شدن دارن ستاره میشمرن اونا که پشت مه گم شدن ...... و خیلیای دیگه .... عزیزم زندگی من بخوای نخوای مال توئه آخه تا عاشقت شدم شاعری کردم ....... خودت نوشت بازم واسم بنویس غزلت آرومم می کنه مثنویت دلداریم میده شعر نوت تازه ام میکنه نگاهتم که دیگه هیچی با هاش زندگی میکنم . خلاصه گفتی که حسابی رو اسم همه خط کشیدی . تموم شماره های جدول دلم عمودی افقی اون خونه سیاها اون حرفای جا افتاده اون خط های وسط ...... همش تویی آخه من از دست تو چیکار کنم؟

قول میدم اگه اونی که می خواستی نیستم یادم بدی زود یاد می گیرم همونی می شم که می خوای مثل حال و هوای آسمون یه وقت نم نم یه وقت رعد و برق یه وقت تگرگ گاهی هم آفتاب بستگی به چشای تو داره اینجوری خوبه؟

اون وقت ممکنه دوستم داشته باشی حداقل یه قول بهم بده اگه نمی تونی دوستم داشته باشی بیش تر از این از چشات نیفتم چون من بدون تو می میرم

خوب دیگه همین از آقا مانی هم تشکر میکنم و میگم که 16 سالمه باران جان هم ممنونم به فکر منی دیدی آپ کردم . چشم کسایی رو هم که خواستن لینک میکنم فقط یه خواهش تو قسمتای قبلی نظر ندین چون نمی خونم از این به بعد خوب کاری نیست ببخشید اگه با عجله نوشتم از همه ممنون تا بعد

Free Image Hosting by www.PhotoAmp.com

|+| نوشته شده توسط mania در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 | موضوع: |
 فاصله

سلام خوبین ممنون از نظراتون منو خجالت زده کردین و امیدوار  واقعا ممنون

خوب حرف دیگه ای ندارم بجز این پایین تا بعد راستی از عاشق و وحید و بهروز(طلوع عشق) و غزل تنها و

 باران هم که لینکشون کردم و شایان و m2 هم که بازم همون قبلی ( یعنی لینکشون کردم) باران وباران ( سه تا باران بودن انگار !!!! ) ستاره و ناشناس و عسل و سارا خانوم و نازنين & عرشيا و علی سلطان عشق و مهرانه و شادی و حدیث احسان ومیثم و مصطفی و شراره حسام و محمد علی و بقیه بی نهایت ممنونم

خوب حرفی نیست دیگه بقیش پایین:

به تو از تو مینویسم

به تو ای همیشه در یاد:

نمیدونم چرا دوباره با قلمم تنها شدم. خیلی وقته اینجوری نشده بود.دیگه از کسی قهر نمی کنم که بشینم بغض گلومو رو برگهای سفید کاغذ خالی کنم.دیگه برا خدا نامه نمینویسم تا دعا هامو بهش بگم . دیگه هیچی ننوشتم. خواستم کاغذ و قلمم رو رها کنم.دیگه برا کسایی که خیلی دوستشون دارم هم ننوشتم.ولی آخه چرا؟ نمیدونم حتی دیگه به خوبی قبل هم نمیتونم بنویسم نه مثل اون موقع ها که آرزوهای رنگارنگ کودکی ام رو روی کاغذ خالی می کردم و اونقدر سبک میشدم که تا آسمون خدا بالا میرفتم. تا ستاره ها.... ولی حالا به ستاره ها خیلی دورم احساس میکنم همشون باهام قهرن و شبا دیگه برام چشمک نمی زنن میدونم تو هم همین دور و برا داری نامه منو میخونی . چند وقته ندیدمت؟خیلی زیاد..... حالا من از تو هم اندازه ستاره ها دور شدم . همون ستاره هایی که وقتی می خواستم دستم رو دراز می کردم و راحت تو مشتم حسشون میکردم.من از بچگی عاشق آسمون بودم.همون آسمونی که مظهر ÷اکی و خوبیه. همون آسمونی که رنگ دلای عاشقاس. همون آسمونی که یه روز زیرش عهد بستیم که هیچوقت از هم جدا نشیم ........

دوست دارم پرنده ای بشم و پرواز کنم برم تو آسمون برم اون بالا بالاها بالای ابرا پیش ستاره ها پیش خدا. میخوام همه فاصله ها و مرزهایی که بین من و خداست رو بشکنم و با دل شکسته و پر گلایه ام بگم: خدایا آخه تا کی باید سرمای نبودنش رو حس کنم؟ تا کی باید دوریشو تحمل کنم؟ خدایا خسته شدم از روزا و شبایی که فقط با یادش سر کردم.

خدایا مگه من چه گناهی کرده ام؟ وقتی بچه بودم میگفتن خدا از تو آسمون مواظب بنده هاشه.خدایا تو هم یار و یاور من باش که تو این برهوت زندگی دنیا سرگردون نشم. خدایا با یه سبد امید و آرزو پیشت اومدم منو دست خالی برنگردون.........

Free Image Hosting by www.PhotoAmp.com    

 

 

|+| نوشته شده توسط mania در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 | موضوع: |
 خاطره....گذشته........

یادت هست؟ روبه رویت نشسته بود همین چند وقت پیش بود و تو به او خیره شده بودی و بی تفاوت نگاهش میکردی.حتی یک بار هم راضی نشدی غرورت را زیر پا بگذاری و به او بگویی دوستش داری یا شاید هنوز مطمئن نبودی که بتوانی احساس واقعیت را به او نشان دهی؟ فقط با سردی نگاهش میکردی و هیچوقت نتوانستی گرمای احساس امروزت را به او بفهمانی. و حالا......... چقدر زود پشیمان شدی و حسرت میخوری که چرا قدرش را ندانستی و درکش نکردی.

حالا اون نیست و خاطراتت بدجوری عذابت میدهد. که چرا؟ چرا قدر لحظه لحظه بودنش را ندانستی و حالا فقط به جای خالی او نگاه میکنی . چقدر سختت است این احساس لعنتی که هم دوستش داری هم نتوانی به او بگویی . بسیار زیاد دوستش داری آنقدر که حاظری همه فردا هایت را بدهی تا یک بار دیگر به گذشته برگردی و باز او را مقابل خود ببینی.با خود میگویی گذشته ها چه زود گذشته میشوند...........

بی هیچ امید و هدفی خسته ازآینده و لحظه ها . خسته از انتظار. انتظاری طولانی که زندگیش را بی معنا کرده بود . حالا فقط خودش بود و خاطرات سال های از دست رفته عمرش .......

شاید این احمقانه ترین تصمیم زندگیش بود ولی دیگر هیچ چیز برایش معنا نداشت. آنهمه تحقیر و در خود شکستن روحش را در هم شکسته بود و بی طاقتش کرده بود. قطره های خون سرخ زمین را خیس میکرد و چشمانش دیگر با همه چیز خداحافظی می کرد. احساس رهایی می کرد ........ رهایی از اسارت زمان.........

خودم گریم گرفت بعدی رو شادتر مینویسم

Free Image Hosting by www.PhotoAmp.com

|+| نوشته شده توسط mania در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 | موضوع: |
 عنوان چیه
دیگه تصمیمم بر این شد که بیشتر شعر و نوشته و از اینجور چیزا بذارم این چند روز سرم شلوغ نیست ممکنه خیلی آپ کنم تا چه پیش آید..... فعلا .

I may not be with you

I might be not welcome in your heart

I might be the second choice of you’re heart

I may not be perfect for you

But take note of this

I love you with no conditions

I love you the way you are

I love you cause that’s what I feel

If loving you is wrong

I will not make it right

But I will just continue loving you

Even I’m not the one you’re heart told so

I’m contented and happy

that I loved someone like you

Free Image Hosting by www.PhotoAmp.com

|+| نوشته شده توسط mania در شنبه سیزدهم مرداد 1386 | موضوع: |
 دوباره سلام
سلام کسی که تو دلم درخشید            من دیگه دوست ندارم ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو                   چون که خودت ندادی فرصتش رو

بهتره این نامه آخر باشه                      فکر کنم این واسمون بهتر باشه

من واسه کسی که دوست ندارم           نمی تونم شاخه گل بیارم

نمیتونم صداش کنم عزیزم                   روزای خوبم رو به پاش بریزم

بین تو و اون روزا کلی فرقه                  تو آسمونت پر  رعد و برقه

نه مهربونی نه واسم می خندی           هر دری رو من می زنم می بندی

کو اون همه شعرای عاشقونه               کی بود بهم می گفت سلام بهونه

نه اینجا صحبت از بهونه ای نیست        پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست

خواستی فقط صاحب یه قفس شی       بری و با دیگری هم نفس شی

خواستی بگی میسه تو دام بیفتم         بعدش بگی دیدی بهت نگفتم

از چشم من افتادی نازنین ام               دوست ندارم دیگه تو رو ببینم

اون کسی که دم میزد از رفاقت             اگه بمیرم نمیاد عیادت

منم میخوام اتمام حجت کنم                خیال هر دومونو راحت کنم

اگه دلت همین حالا بشکنه                 بهتر از آوارگی های منه

من کسی رو میخوام که عاشق باشه      اول و آخرش شقایق باشه

من کسی رو میخوام که آینه شمعدون    بندازه اونو یاد عکس مجنون

من کسی رو میخوام که نیست مثل تو    پشیمونم دوست ندارم برو

پشیمونی گر چه نداره سودی               خوب شد که فهمیدم بدی به زودی

مثل همون روزای آشنایی                     نه مثل حالا نه مثل رهایی

کمش کنم آخه غما زیادن                      از اونا که پشت سرش میادن

جواب بدی ندی دیگه تمومه                نمی دونم جواب واسه کدومه؟

نامه هامو از بس جواب ندادی               جواب بدی شاید بشه زیادی

دستم رو بردم رو کتاب حافظ                 ولی محاله با تو دیگه هرگز

شاخه نباتم که بشه واسطه                 دل نمی دم دیگه به این رابطه

اما یادت باشه که این آدما                   کم نبودن پیشم ولیکن شما

نیستید مثل اون روزای طلایی               کی گفته سه تا بش داره جدایی؟

جدایی هر غمش هزار تا بخشه            دل میسوزونه مثل آذرخشه

من هر چی دوست دارم تموم شه نامه    دلم میاد بازم میدم ادامه

دیگه تموم شد اون همه غم و رنج           وقت قرار و شوق ساعت پنج

برو پیش هر کسی که دوست داری         حق نداری اسم منم بیاری

بخوای نخوای زود برو به سلامت            خدا کنه بین ما ها قضاوت

ببخشید اگه یکم دیر شد سعی میکنم تکرار نشه.

Free Image Hosting by www.PhotoAmp.com

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط mania در شنبه سیزدهم مرداد 1386 | موضوع: |
 همینجوری

راستی من همینجوری موندم نظر بدین وبلاگ درباره چی باشه؟

چند تا والپیپر گذاشتم باحاله کارتونی در ادامه مطلب لطفا.(سایز عکسا کوچیکه سیو کنین بزرگ میشه)

بهم بگو دلت میاد باز بری تنها بمونم؟

بهار بیاد و من برات از غم پاییز بخونم؟

اگه بری دلواپسم

میشکنم از نبودنت

دستای سردم تا ابد

جایی نداره رو تنت

تنهام نذار دلت میاد؟

آخه کنارم نباشی؟

حالا که من دوست دارم........

نگو میخوای تنها باشی.

حالا که من دوست دارم

نگو میخوای جدا بشی

بگو اگه دلت میخاد

قصه مو مختصر بگم

بی هیچ حرف و شکایه ای

بی هیچ گلایه ای بگم

اما اگه عاشقمی

تا آخرش بمون برام

خداحا فظی کن با همه

فقط به من بگو سلام

تنهام نذار دلت میاد آخه کنارم نباشی

حالا که من دوست دارم نگو میخوای تنها باشی..........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط mania در شنبه سی ام تیر 1386 | موضوع: |
 دوباره سلام
خیلی ممنون از کسایی که نظر دادن و منو امیدوار کردن.در ضمن من تا الان هدف خاصی نداشتم ولی به زودی یه نظر سنجی میذارم.بگین وبم در مورد چی باشه ؟

خوب فعلا تا اون موقع خداحافظ . راستی تو نظراتم میتونین بگین. راستی کسی نیس به من یه هاست خوب معرفی کنه که من اینجا عکسم بذارم. خیلی یکنواخت شد من اینو فکر کنم یادم رفته

|+| نوشته شده توسط mania در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 | موضوع: |
 یه متن جالب

اگر شوهر آدم برنامه نویس باشد...                                       منبع:سایت هم ترانه

شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟

شوهر:
Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر:
Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر:
File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر:
Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر:
Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر:
By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر:
Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر:
Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر:
Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر:
The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر:
Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر:
Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!
شوهر:
Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.
شوهر:
Its now Safe to Turn off your Computer
|+| نوشته شده توسط mania در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 | موضوع: |
 
Lessons of Life...
 
I feared being alone
until I learned to like
myself.
 
I feared failure
until I realized that I only
fail when I don't try.
 
I feared success
until I realized
that I had to try
in order to be happy
with myself.
 
I feared people's opinions
until I learned that
people would have opinions
about me anyway.
 
I feared rejection
until I learned to
have faith in myself.
 
I feared pain
until I learned that
it's necessary
for growth.
 
I feared the truth
until I saw the
ugliness in lies.
 
I feared life
until I experienced
its beauty.
 
I feared death
until I realized that it's
not an end, but a beginning.
 
I feared my destiny,
until I realized that
I had the power to change
my life.
 
I feared hate
until I saw that it
was nothing more than
ignorance.
 
I feared love
until it touched my heart,
making the darkness fade
into endless sunny days.
 
I feared ridicule
until I learned how
to laugh at myself.
 
I feared growing old
until I realized that
I gained wisdom every day.
 
I feared the future
until I realized that
life just kept getting
better.
 
I feared the past
until I realized that
it could no longer hurt me.
 
I feared the dark
until I saw the beauty
of the starlight.
 
I feared the light
until I learned that the
truth would give me
strength.
 
I feared change,
until I saw that
even the most beautiful butterfly
had to undergo a metamorphosis
before it could fly.

 

|+| نوشته شده توسط mania در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 | موضوع: |
 
 
بالا